چند روزی هست ذهنم رو مشغول کرده ، و یه جورایی واقعا بهش رسیدم. افراط و تفریط توی هر زمینه ای همه ی محاسبات رو بهم می زنه و یه جورایی نتیجه ی عکس می ده. مثلا شما به یه فردی اعتماد داری ، حالا این اعتماد رو اونقدر می تونی توش افراط کنی که دیگه براش حد و مرزی نمونه و اختیارات خودت رو فراموش کنی . منظورم از این حرف چیه؟ منظورم اینه که دیگه توی واکنش هایی که نسبت به رفتار اون انجام می دی دیگه به تفکر خودت رجوع نمی کنی و به اون حتی یک درصد هم احتمال خطا نمی دی و همه چیز رو قبول می کنی... . به نظر من راز تداوم اون اعتماد، توی اعتداله و هر افراطی می تونه اونو بر هم بزنه. دوستی و علاقه به یه نفر و قبول افکار و صحبت هایش ، هر چقدر هم که اون آقا یا (برای متاهلین : خانم) مورد اعتماد ما باشه نباید به جایی برسه که ما چشم بسته حرف ها و سخنانش رو گوش کنیم و بهش عمل کنیم. توی بررسی کوچکی که خودم کردم به این نتیجه رسیدم که چنین اعتمادی اغلب نتایجی افتضاح به بار می ده و گاها فرد مورد اعتماد بدترین وجهه رو برای شخص پیدا می کنه . این موضوع از کوچیک ترین حالت خودش که دوستی بین دو نفره شروع می شه تا جنبه ی گسترده ی خودش که می تونه تبعیت یه جمع وسیعی از افراد از سران گروه فکری مورد قبول خودش باشه. به نظر من ما تنها می تونیم حر ف چند نفر رو بی چون و چرا قبول کنیم و از اون افراد تنها یک نفر در زمان ما حضور دارد و آن هم ذات مقدس حضرت ولی عصر(عج)هست که چشمان ما سال هاست که بسته است و توان درک نورانیتش رو نداره. در عمل به این موضوع هم چون اعتقاد واقعی داریم که سخن آنان قطعا سخن حق تعالی است و قطعا سخنی زمینی و انسانی مطلق نیست ، پس آن ها را شاید به قولی چشم بسته که صد البته خود نوعی گشودن چشم بر واقعیت هستی است ، می پذیریم. اما در مورد سخن سایر انسان ها هرگز اینگونه نباید عمل کنیم ، که اغلب نتیجه ی عکس می دهد و من در ابعاد مختلف اون به وفور دیده ام. اینها تنهادر یک زمینه از افراط و تفریط هست و به نظرم می رسد که در سایر زمینه ها نیز چنین حالاتی رخ دهد.
خداوندا ما را در میانه روی و دوری از هرگونه تندی بی جهت هدایت فرما و حفظ گردان.
به من می گویند نامه ننویس زیرا نامه نوشتن هایت تخریب دیگری است و من می گویم که این ها تخریب نیست و سازندگی است . به من می گویند در نامه هایت بدی ها را نگو و خوبی ها را بگو و من می گویم که شنیدن بدی ها ،زیبایی حقیقی است .خوبی ها را ما خود می دانیم و شاید بهتر از هر کس دیگری هم خوبی ها را بدانیم .این بدی ها هستند که نمی دانیم یا فراموش کرده ایم یا نمی خواهیم بدانیم . به من می گویند مثال هایت آن چنان نباشد که به فرد خاصی برگردد و من می گویم که ای کاش کسی بود که حین گفتن این چنین حرف هایی برای من ،آن قدر مرا خوب می شناخت که بتواند از من و خصوصیات من مثال زند .زیرا با این مثال درک و فهم موضوع برای من ساده تر و دست یافتنی تر می شد . چه زیبا است اگر بدی ها و نقص های این چنینی ما را در پیش رویمان به ما بگویند و گوشزد کنند و چه زیباتر می شود زمانی که درک کنیم که هدف تخریب نبوده و سازندگی بوده است
فرويد معتقد بود انسان ها جهان ديگري از تخيلات و افكار براي خود مي سازند كه به مراتب وسيع تر و پيچيده تر از تفكرات و بينش هاي روزمره شان است. لايه ي بيروني و روزمره فقط جايگاه عقايد و تفكراتي است كه ما به آن ها اجازه ي بودن مي دهيم. ما بقي را به دنياي بزرگ تري به نام "ضمير نا خود آگاه" تبعيد مي كنيم. به عقيده ي فرويد ذهن انسان مثل كوهي از يخ است كه بيش از دو سوم آن زير آب است. افكار تبعيد شده اگر به واقع براي ما مهم باشند و در عين حال اجازه ي بودن از طرف ما را دريافت نكنند، پيوسته در تلاش خواهند بود تا با لباسي نو به ضمير خود آگاه وارد شوند. با لباسي مقبول.اين دو سوم زير آب حتي اگر راهي براي ورود عيني ضمير خودآگاهپيدا نكنند هم بيكار نمي نشيند و اثرات شگفتي بر رفتار،اخلاق،شادي ها و سر خوردگي هاي ما دارند. اين افكار بايكوت شده مستقيم ترين اثر خود را بر رويا مي گذارند.
عادت كرده ايم كه مرده هايمان را با شوك برگردانيم.شايد براي اين است كه دلمان لك ميزند براي هيجان. شايد براي اين است كه عاشق حماسه آفريني هستيم. براي همين دوست داريم به جاي زنده نگه داشتن زنده ها بيشتر تا دم مرگ رفته ها را زنده كنيم. اصلا براي همين است كه مريض هايمان را زياد تحويل نمي گيريم و اميدواريم دستگاه شوك آنقدر كار آمد باشد كه هر قلبي را به كار بياندازد!. ما اصولا براي مريض ها هم فرصت مايه گذاشتن نداريم ديگر چه برسد به پيشگيري كردن از ابتلاي سالم ها. هر چه باشد دستگاه شوكي وجود دارد كه مرده را هم زنده ميكند!
با خودم گفتم در سه حالت است که می توان کوه را دید و درک کرد . یک حالت مانند امروز است که پائین نشسته ای و کوه ها را از این دید می بینی و آن ها را ثابت و استوار و بدون حرکت می پنداری . حالت دوم حالتی است که چند بار آن را تجربه کرده ام و چه لحظات زیبایی است آن زمان هایی که تو با کوه یکی می شوی و همچون او و به اندازه ی او بالا می روی . آن زمان است که دیگر خود کوه را فراموش می کنی و به کوه هم حق می دهی که خود را فراموش کند و ثابت و ایستا در گوشه ای از این دنیا بنشیند . با کوه یکی می شوی و لحظه ها برایت می ایستند .تو بالا رفته ای و از بالاست که به آن چیزها که تو خود با آن ها و از جنس آن ها هستی ،نگاهی می کنی . دست هایت را در دستان کوه نهاده ای و با او به شهری نگاه می کنی که در زیر پاهای تو گسترده شده است .و چه بزرگ و بی انتهاست این شهر .
خودم هم نمی دانم چرا این چند روز دوباره افکاری از جنس او به ذهنم خطور می کند . این ها مهم نیست و من به دنبال دلیل این افکار نمی گردم .امروز و در این لحظه حتی سعی نکردم ذهنم را بر روی این افکار ببندم و خواستم که در این افکار پیش روم تا ببینم که به کجا می رسد . الان که این قلم را در دست گرفته ام درست ساعت 18:45 است .در بالکن خانه یک صندلی گذاشتم و یک میز کوچک را در کنارم قرار دادم تا فنجان چای را بر روی آن بگذارم .جزوه درس تکنیک پالس را باز کردم و مشغول مطالعه شدم . وقتی این منظره زیبا و این هوای لطیف را دیدم ،یاد او کردم .با خودم گفتم بگزار یک بار دیگر منظره ای را برای او توصیف کنم .هیچ وقت آن لحظات را فراموش نمی کنم که در ماسوله، بالای کوهی نشسته بودم و لذتم را از دیدن آن منظره و حس کردن آن هوای زیبا ،با او به اشتراک می گذاشتم .
پدیده های تعلیم و تعلم بی شک از قدیمی ترین مفاهیم تاریخو فرخنده ترین اتفاقات زندگی انسان هستند که از دیرباز بشر را درگیر خود کرده اند ... تحقق چنین فرایند هایی هیچ گاه بدون حضور شخصیتی به نام معلم میسر نبوده است...
هر روز این آیه را می شنیدم : فَبِأَی آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید (شما ای گروه جن و انس)؟! با خودم می گفتم ،آیا فقط تکذیب نعمت ها هست که باید ترک شود؟فکر کردم و با خودم گفتم ،شاید کم باشد زمان هایی که نعمتی را تکذیب می کنیم ،ولی فراوان هستند زمان هایی که نعمت ها را فراموش می کنیم . با خودم می گفتم ،مگر می شود نعمتی را تکذیب نکرد و به یاد آورد ،ولی شاکر آن نعمت نبود ؟ به خصوص زمانی که بدانیم آن نعمت را چه کسی به ما بخشیده است . وقتی به خودم فکر می کنم ،در می یابم که همیشه پر از درخواست و نیاز بودم و همین نیازها و درخواست هاست که یا شادی در من به وجود آورده است و یا غم
روزها یکی پس از دیگری می آیند و با سرعتی باور نکردنی جای خود را به دیگری می دهند و ما را مجبور می کنند که مدام جمله "انگار همین دیروز بود که ... " را تکرار کنیم . ولی واقعیت این است که برای این روزهای من هیچ گاه این جمله کاربردی پیدا نکرده است . دو ماه و بیست و سه روز از آن روز عجیب می گذرد .روزی که برای توصیفش هیچ صفتی جز عجیب را نمی توانم بیان کنم .روزی که هم می توانست زیبا باشد و هم زشت .روزی که صفت های متضاد فراونی را در خود نهفته داشت و مهم این بود که از چه زاویه ای بخواهیم به آن نگاه کنیم . وقتی به آن روز و روزهای قبل از آن فکر می کنم ،آن ها را از خودم خیلی خیلی دور می پندارم .خاطرات قبل از آن روز انگار فاصله فراوانی با من پیدا کرده است و گاه حتی گمان می کنم که بعضی از خاطرات انگار اتفاق هم نیفتاده است .
تمام می شوم شبی ،ولی می دانم که روزی بس بزرگ و عجیب هست که شروع مجددی باشد برای همچون منی . تمام می شوم و در این تمام شدنم ،شروع شدنی زیبا نهفته است . شروعی که با تمام شروع هایی که بود و هست ،متفاوت است . تمام می شوم ،ولی گاه دیگران می خواهند که مرا تمام کنند ،ولی آن ها نمی دانند که در صفحه ی سرنوشت من ،تمام شدنم با دست های آن ها نگاشته نشده است . آن ها در خیال خود می نشینند و هزاران بار فکر می کنند که، همچون منی را چگونه تمام کنند .برای تمام کردنم در روز برنامه ها می چینند و در شب آن را اجرا می کنند ،ولی نمی دانند که آن تمام شدنی که آن ها برای من رقم می زنند ،آغاز من است و در حقیقت خود هستند که تمام می شوند و این تمام کردن به خود آن ها باز خواهد گشت .
گاه به اطراف خود و انسان های اطراف خود نگاه می کنیم .در خانواده خود می بینیم که پدر ما انسانی موفق در زندگی بوده است .به برادر یا خواهر بزرگتر خود نگاه می کنیم و می بینیم که او در دوران تحصیل انسان موفقی بوده است و در همه جا از او به خوبی یاد می شود .او در کنکور هم رتبه بالایی کسب کرده است و حتی در دانشگاه هم به موفقیت های فراوانی رسیده است .به دوستان صمیمی خود نگاه می کنیم .دوست صمیمی ما کسی است که از شاگردان بسیار ممتاز مدرسه است و شاید در تمامی امور زندگی موفق بوده است . به هر سمتی که نگاه می کنیم ،در میان خود انسان های موفقی را می بینیم .حتی می بینیم که در میان تمامی انسان ها ،آن هایی سمت ما آمده اند که انسان های موفقی بوده اند . ولی به خود که نگاه می کنیم ،می بینیم تابلوی افتخاراتمان برای خودمان و حتی برای دیگران خالی خالی است .
برای همه ما مفهوم دروغ یک مفهوم جا افتاده و ثابت شده است .شاید یکی از اولین گناهانی که در زمان کودکی برای هر کدام از ما بیان شده ،همین گناه دروغ گفتن بوده است. همه ما از همان دوران بچگی دانستیم و درک کردیم که دروغ چیست و دانستیم که دروغ گویی گناه دارد . بعدها کم کم به مضرات دروغ گویی هم پی بردیم .شاید اخم و ناراحتی پدر و مادر ما در قبال دروغی که به آنها گفتیم ،اولین تجربه ما در راستای درک ضررهای دروغ بوده است .این اخم و ناراحتی را در کودک درون خود ضبط کرده ایم و در زمان های متفاوت آن را بازخوانی کرده ایم . اینجاست که در هر دروغی که می خواهیم بگوئیم ،این ضبط برای ما بازنواخته می شود و همان احساسات بد کودکی در درون ما زنده می شود .در واقع نوعی عذاب وجدان و ناراحتی در ما جاری می شود .پس همه ما می توانیم لحظاتی را که در حال دروغ گفتن هستیم به سادگی تشخیص دهیم و از لحظات دیگر جدا کنیم .
دختر در آشپزخانه ظرف ها را می شست . پدر آرام در کنار پنجره روی صندلی نشسته بود و با قلمی در دست و دفتری باز در مقابلش بیرون را می نگریست... امروز 5 روز می گذشت... 5 روز بود که او دیگر نبود...